سرودهای شب پنجم محرم (حضرت عبدالله بن الحسن علیه السلام)


سرودهای شب پنجم محرم (حضرت عبدالله بن الحسن علیه السلام)

مجتبی هازیک:

از چادر اومد توی گودال.. با سرش
این برادرزاده جایگزین برادرش شد

این آزاد کیه که پرواز میکنه؟!
آزادا کیست که انگار از قفس بیرون آمده؟

در هر صورت از خاله جدا شد
پشت چشمای نمناک خواهرت

با صدای “لا آفرک” با نگاهی گریان
در میانه نبرد به دردسر افتاد

خون ابراهیم در رگهایش جاری شد
مثل اسماعیل اگر زیر چاقو می آمد

مانند نوشیدن مقدس، با بوسه شمشیر
دستش آویزان است… سر جایش

آخ… خنجر پشت خنجر… وسط قتلگاه
تا یک تیر بیاید، یک تیر دیگر می آید

بر سینه معشوقش تکیه داده بود
به نظر می رسد که صبر تایر هارلم به پایان رسیده است

حق الطاف عمویش را به خوبی جبران کرد
این برادرزاده جایگزین برادرش شد

سید مهدی حسینی:

به یتیم و صدف مروارید من نگاه کن
در دریای عشق جواهر جانم را ببین

۷۲. صدف ساحل توام
ای روح آب، راز را از چرخ من ببین

من عشق سینه سرخ عمویم، پرها را به من بده
دستم را رها کن و بال و پرم را ببین

چشمم به قتلگاه دوخته شده و عمو ماند زیر تیغ
این یک عکس خارجی به چشم من است، می بینید

من با جذابیت او تیغ می شوم
پیروزتر از تیغ خنجرم ببین

پروانه من نمی خواهد من در پیله بمانم
در هرم عشق شعله خاکستر من را می بیند

دست من کبوتری است که می خواهد پرواز کند
چون می بینی نبض خاله ملتهب و آشفته است

به من به عنوان یک مشتری نگاه کنید
دستم را بگیر و مرا بهتر از این ببین

من از قاسم کوچکترم و قلب بزرگی دارم
اکبر من را علی اصغر ببین

من بچه برادرت بودم و هستم
او مرا شجاع و جنگجو می بیند

«هل من معین» را شنیدم و تکلیف مشخص است
پاسخ اهل حرم را در آتش زدن ببینید

گرچه دست یاری من کوچک و خردمند است
به آن احساس عاشقانه و روحی نگاه کنید

برای زیارت تو احرام پوشیدم
بسیاری از حرامزاده ها، به اطراف نگاه کنید

قد من از تیغ دشمن کمتر است
اما به بدن من در مقابل سپر آنها نگاه کن

بقایای شراب شهید
من مشروب میخورم و تو مستی، به غار من نگاه کن

جانم را به دست عمه ام سپردم
حالا به گل پر روی سینه نگاه کنید

دیشب سرم روی شانه آرامش تو بود
حالا به سینه بی سرت نگاه کن

عبدالحمید رحمانیان:

این از خورشید کیست، مولا، ماهروتر
بی حوصله تر، عاشق تر، عبدالله راتر

گفت من دست از حسینم بر نمی دارم
دستم از خون وضو خیس باد

گفت: شمشیرهای من را نگیرید
مرگ جگر نزدیک است!

حرف زد و با دست عمو قول داد
چشمان زمین از این گفتگو پر از حسرت است

عجب آن گلوی شیرین از تشنگی پر شد
او در نهایت صاحب سبو، تر شد

حسین آنجا افتاد و طفل نازنین اینجا
به دست یزید تندرو افتاد…

تو در این دنیا شمشیر پیدا نکردی
آیا در پیشگاه خداوند ارجمندتر وجود دارد!؟

محسن حنیفی:

زیر چکمه های آرزویش لگدمال می شود
پابرهنه با ادب به سمتش رفت

بقایای الصالح مجتبی بود
یا بقایای چادر سبز عمویش

او پیام آور حسرت خانه اهل حرم بود
از دست زینب تا بام کویشا

با “معرفی” آنها در آرامش هستند.
شیمار و سنان را از گلویش دور کرد

در پیت لین، گوشواره گم شد
مجتبی می آید دنبالش

با شور خاصی یک قدیس زخمی
آغوشش را باز خواهد کرد

با مادرش دست داد
وقتی موهایش را شانه کرد این را حس کرد

روبی از چهره معصومش می جوشید
آن که از وضو چکه کند

جسد او را بر دوش نعل اسبی دفن کردند
وقتی عسل از کاسه سرریز شد

اسماء حسنی را روی زمین دید
لاهوت با زخمی بر صورتش مجروح شد

ذکر «غیاث المستحثین» درد دارد.
وقتی نی بر تن خاله می خورد

وصف شهودش بر سینه اش سنگین است
«وال شمر» بود و خنجر و راز او

علیرضا شریف:

ثانیه ها ادامه پیدا کرد
او بیشتر در حرم حوصله داشت

او از خود متنفر بود و به عنوان یک یتیم به خود روی می آورد
در عسل نزد برادرش رفت و خواستار بله شد

به هر دری زد تا دل خاله نرم شد
با چشمانی اشکبار، پای مجر را بوسید

از دور دید که سر نیزه عمویش را دور انداخته است
مثل سمباده به ترحم میمار رفت

از دور دید که نفس یوسف بند آمده است
پنجه گرگ در پیراهنش فرو رفت

از معبد رو به خندق مصیبت بیرون آمد
ماشالا در یازده سالگی چه مردی شد

دشت را آماده کشتن او دید
تیر و نوک نیزه و سنگ از هر طرف آماده است

راضی است که معراج شهیدی باشد
سالم و آماده وضو است

آه، روی سینه اش نشسته بود و زانوهایش را خم کرده بود
چنگ در طراحی مو آماده است

کسی نیست که پاهایش را به سمت قبله حرکت دهد
این جگر سوخته آماده است

ترسشان از بین رفت و گرم شدند
خنجر آماده است و سوراخ گلو آماده است

دستش سپری شد از تیغ تیغ و لب های اوماها
ماشالا در یازده سالگی چه مردی شد

رعنا جلوی آینه مکث کرد
درد شروع شد و تنش نبض هماهنگ شد

یک استخوان کوچک شکسته بود، بازو از پوست آویزان بود
آه از این صحنه پرشور دل سنگی گرفت

او گوهر خود را در میانه نبرد تاخت
او فاقد سینه صاف بود

او با پدرش در آغوش عمویش بود
او به خاطر شور و شوق خود از این جنگ پاداش خوبی دریافت کرد

دارت و گلو و کودک را در یک چشم به هم زدن باز کن
دوباره صورت خورشید به خون آلوده شد

مسعود اصلانی:

تمام آسمان زیر پایش است
اهل حرم از مظاهر او متأثر شدند

او عبدالله است و دارای خانواده و نسب اصیل بود
با این حساب او عالم و گدا است

مثل یک قاب کوچک از عکس مجتبی است
قلب زینب هر لحظه برایش می تپد

او احساس نمی کند که یتیم و خون جگر است
لحظه هایش را با حسین می گذراند

او بالای همه آسمان ها نشست
زمانی که شانه عباس جای او بود

نیمی از آن حسن و نیمی دیگر حسین بود
بوی مدینه از کربلای آن می آید

سید محمد جوادی:

گرچه روح و قلبم از تنهایی تو آگاه است
نفس خیمه شام ​​بیا حرم بی ماه است

جای هر شاخه را روی حنجره کوچک می گذارند
چادر مادر عسگر پر از تیر است

سپری برای جسد پسر عمویش می دانست
راهی برای ملاقات با پدر، اوه، این یک راه است

خوبه ولی دستم قطع شده
حیف که دست من از دامن تو کوتاهتر است

سر نیزه سر پاک اباعبدالله است
نوک دوم نیزه سر عبدالله است

حمید اهور:

وقتی شیطان شمشیر خود را بر تو می کشد
درد تو تمام بدنم را آزار می دهد

طاقت دیدن تو را ندارم
هنگام تیراندازی با کمان

این تنفر از جان استن که تنهاترین شدی
پاهایم جذب بازی اسپرم شده است

ای همیشه قاری قرآن در بهشت
کار شما قابل تفسیر است

که از هر طرف نفست را بند آوردند
او آن کوچه را به صورت یک کشتارگاه تصویر می کند

برخیز ای امام دعای ملائکه
ارتش برای کشتن شما فریاد می زند

رعیت شیرازی:

درد من از بچه ای است که چهار ماه است با هم هستند
برو بیرون، با کمک آن پادشاه غیرمسلح

زینب بی حوصله فرار کرد
بچه با گریه آمد، کنار شاه

عمو کای با تاج چرا میخوابی؟
از آفتاب برخیز و به خیمه بیا

نشنیدی عمه چی گفت؟
شما فقط از یک چادر به این ارتش آمدید

هر که آب خواست، تیغ را آب بده
به چادر برگرد و از کسی آب نخواه

حرف می زد و گریه می کرد، انگار دعوا می کرد
تیگی در آن ماه حرم مرخص شد

آن کودک دست خود را از تیغ محافظت کرد
از بدن یک فرد بی گناه سقوط کرد

بدون دست در آغوش عمویش مرد
مثل ماهی رها شده در برکه خون

او جان خود را به شاه الغیات گوی می داد
شاه تشنه با تعجب به او نگاه کرد

غلامرضا مقزل:

شمع ها از سر تا پا سوخته اند
بقایای یک پروانه سوخته

اسم آن اجازه عبدالله بود
اختر از ماه روشنتر بود

او هیئت علمیه را ترک کرد
که تا بام “یا پایین تر” معراج است

خون پاکش متولد شد و روحش رفت
نخ موی عالمی

چهره او مانند پدری است که دل را گرم می کند
دستان کوچک او مشکلات را حل می کند

صورت قرآن، چشم و پیشانی آیه آن
خورشید سایه اش را آینه کرد

مجتبایی با حسین آمیخته شد
زلف قاسم روی دو شانه اش ریخت

از داخل چادر مثل رعد و برق
با ناله به مسلخ رفت

جلوی عمویش خرید
پشت سر عمه اش گرفتار شد

او را از آستین گرفته است
کمر شهادت تنگ است!

دویست نفر پیش بروید
همه اینها شکارچی و آهو است